حاج ابراهيم همت

حاجی خیلی به بسیجی ها علاقه داشت.وقتی یکی از نمایندگان مجلس

پیش او آمد و گفت:شنیدم می خواهی نماینده بشوی، گفت:نه من هرگز

همچین فکری نکرده ام.بنده یک بسیجی هستم و اگر مسئولین اجازه می

دادند و فرماندهی را از دوش من برمی داشتند،من به عنوان یک بسیجی

می رفتم نوی سنگرها.نماینده گفت:خب ایینجاا هم در مجلس به تو احتیاج داریم.اما حاجی جواب داد:من در این بیابانهاوجبهه هاانسی پیدا

کرده ام که به هیچ وجه حاضر نخواهم شد انجا را ترک کنم،بیایم نماینده

شوم.سه ماه بعد شهیدشد.

داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشت؛

رفتن جلو ديدن چندين متر صداها بار نوشته:

حسين.....حسين......حسين....

ازش پرسيدن حاجي چيكار ميكني؟؟؟؟

گفت:

چون ميسر نيست من را كام او........عشق بازي ميكنم با نام او

                  خاطره اي از شهيد پازوكي

شهید محسن مهذب رحیم زاده ؛ فرزند دوم . مادرش میگفت : از همان ابتدایی که محسن را باردار بودم دائم احساس میکردم یک نگهبان همراهم هست . وقتی بدنیا آمد بچه آرامی بود و خواب منظمی داشت . 5 ساله که بود گذاشتمش آمادگی . معلم شان گفته بود بمناسبت هفته دفاع مقدس یک نقاشی بکشید . محسن گفت : مامان چی بکشم ؟ گفتم : یه قطار بکش که رزمنده ها دارن میرن جبهه و خانواده ها آمدند استقبالشان . و نقاشی اش دوم شد و جایزه گرفت . بچه منضبطی بود و همیشه معدلش بالا بود .

متین و آرام بود و وقار خاصی داشت . بچه هایم را عادت داده بودم هر شب بعد شام بشینیم دور هم و از اتفاقاتی که در طی روز برایشان رخ داده بود صحبت کنند .

یک شب حرف از مرگ شد و محسن گفت : مامان چقدر خوبه آدم بسوزه موقع مرگ !


ادامه نوشته

یه روز یه اصفهانی بود...
اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه قزوینی دیگه اسمش عباس بابایی بود. مدرک خلبانیشو تو آمریکا گرفت. تو همون پادگانی که اتاقش مشرف به اتاق زنها بود و درخواست داد تا عوضش کنند. شبها برای اینکه شیطان رو از خودش دور کنه تو محوطه پایگاه می دوید! خلبان به یادماندنی بود که روز عید قربان به قربانگاه معبود رفت و خاطرات زندگیش سراسر درس زندگی به ما میده.یه روز یه ترکـــه میره جبهه, بعد از یه مدت فرمانده میشه
یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
جواب میده کدوم داداشم؟! اینجا همه داداش من هستن
اون ترکـــه بعدها خودشم به داداش های شهیدش ملحق شد

اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری

یه روز یه ...

ترک و رشتی و اصفهانی و لر و عرب و کُرد و بلوچ و ... !

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و به فکر شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر، حتی

جانشان را هم نثار کرده اند، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی...


پس بياييد با هم بخنديم نه به هم

ايران با همه اقوامش زيباست

امشب ملائک بر نبی تبریک گفتند

                       تا صبح گرد خانه اش پرواز کردند

آندم که سر زد روی زهرا

                       سادات زین مادر به عالم ناز کردند...

         «ميلاد دخت نبي اكرم و مادر سادات مبارك»

نزدیک عملیات بود.

می دانستم دختردار شده.

یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون.

گفتم :« این چیه ؟ »

 گفت: « عکس دخترمه»

گفتم :« بده ببینمش »

گفت: « خودم هنوز ندیدمش.»

گفتم : « چرا ؟ »

گفت: « الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد. »

این است داستان کوتاهی از زندگی شهید زین الدین

بگذارید گمنام باشم

که به خدا بودن بهتر است از اینکه

فردا افرادی همانند شما وصایایم را شعار قرار دهند...

                      عمل را فراموش کنند...!

این موجب آزردن روح ما شهدا می شود...

                                                    « طلبه شهید رضا دهنویان»

آنان که مارابیدارکردندفراموش می شوند...

امروز برای شهدا وقت نداریم

  ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم...

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

   خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم...

                 

                                                هر چه یاد شهدا بیشتر زنده شود

                                                فضای کشور و جامعه  بیشتر  به

                                                سمت ارزشها حرکت خواهد کرد.

 

                                                                                      ( مقام معظم رهبری)

 

چه كسي فكرش را مي‌كرد اينجا زيارتگاه شود! (دهلاويه)

                            

كمتر كسي فكرش را مي‌كرد كه يك جاي دور، يك روستاي كوچك به اسم «دهلاويه» كه قبل از جنگ كمتر كسي نامش را شنيده بود، اين همه زائر پيدا كند و مردم از خاكش براي خود يادگاري بردارند. دهلاويه، در شمال غربي سوسنگرد، در كنار جاده بستان است. حكايت اين روستاي كوچك شنيدني است.

جهت مشاهده متن کامل باذکرصلوات به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

ادامه نوشته

سبزترين فصل سال

ز جاده­هاي خطر بوي يال مي­آيد

كسي از آنسوي مرز محال مي­آيد

 

صداي كيست؟ خدايا درست مي­شنوم؟

دوباره بوي صداي بلال مي­آيد

 

ز بس فرشه به تشييع لاله آمد و رفت

صداي مبهم برخورد بال مي­آيد

 

مپرس از دل خود: لاله­ها چرا رفتند؟

كه بوي كافري از اين سؤال مي­آيد

 

بيا و راست بگو، چيست مذهبت؟ اي عشق!

كه خون لاله به چشمت حلال مي­آيد

 

به لحظه لحظه­ي اين روزهاي سرخ قسم

كه بوي سبزترين فصل سال مي­آيد