دلنوشته...

                                                 بسم‌ الله الرحمن الرحيم

فان مع العسر يسراً، ان مع العسر يسرا

                                            

پروردگارا تو خود گواهي بر من چه مي‌گذرد.

 

تو خود اين معرفت را به من عنايت كردي كه آسانيهاي بعد از سختيها را در ظرف دورة فاني زندگي خود در

 

دنيا نپندارم، بلكه براي رسيدن به موهبت بزرگ تو كه همانا «آرامش در سكينت قلبي» است، اين گونه تصور

 

 كنم كه دنياي فاني حادثه و ماجرايي است سخت و طاقت‌فرسا و ما انسانهاي ناتوان بايستي مهياي گذشتن و

 

 عبور كردن از اين ورطة هولناك باشيم.

 

اينكه گاهي اوقات به صورت مقطعي پس از سختي، آساني ظاهر مي‌گردد، از يك طرف آزمايشي است كه

 

 خداوند از ما مي‌كند تا معلوم گردد مدعيان دين و آيين خدا چه كسان‌اند. (... و لما يعلم الله الذين جاهدوا...) و از

 

 طرفي، لطف و مرحمت خداست بر اينكه در حركت در راهش نبريم...)

 

                                                                                از دلنوشته‌هاي امير شهيد صياد شيرازي

                شادی روحش صلوات.

 

 

تا كربلا راهي نيست، اگر بجنبيد

                                         

فرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پيوندي عميق و ناگسستني با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهاي مختلف تابلو نوشته، پيشاني‌بند، لباس‌نوشته، ديوارنوشته و... اين فرهنگ را به نمايش گذاشته بودند. اينها فقط برخي از اين نوشته‌هاست:

ـ اي لشكرحسيني تا كربلا رسيدن يك ياحسين ديگر

ـ ايستگاه بعدي، كربلا

ـ كربلا رفتن خون مي‌خواهد

ـ رزمندگان تا كربلا راهي نيست

ـ تا كربلا راهي نمانده، 1000 قدم

ـ هر روز عاشورا و هر روز كربلاست

ـ آيا كسي هست مرا ياري كند؟

ـ كربلا كعبه عشق است و منم در احرام

ـ دانشگاه عشق دانشجو مي‌پذيرد

ـ حسين حسين شعار ماست، شهادت افتخار ماست

ـ حسينيان! وعده‌گاهمان در بهشت كنار حسين، يا در كربلا كنار قبرش

ـ اي تركشها، اي فشنگها مرا دريابيد

ـ كربلا يعني عشق، فداكاري صبوري

ـ در راه تو بس كه جان فشانديم حسين تا بصره گل سرخ فشانديم حسين

ـ عشق حسين و فرزندش خميني عزيز ما را به اين وادي كشانده

ـ اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد

ـ زائر كربلا

ـ جان فداي لب تشنة حسين

ـ هيهات منا الذله

ـ تا كربلا راهي نيست، اگر بجنبيد!

ـ هل من ناصر ينصرني

ـ الموت أولي من ركوب العار

ـ اني احامي ابداً عن ديني

ـ حسين جان، جان شيرين را نخواهم، مگر روزي شود جانم فدايت

ـ كل ارض كربلا

ـ لبيك يا ابا عبدالله

ـ عاشق حسيني ـ سربازان خميني

ـ اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم.

                                                                     شادی روح شهداوامام شهداصلوات.

خاك آنجا و اولين گام

                                                    

«اردوهاي راهيان نور دارد شروع مي‌شود.»

اين خبر را كه مي‌شنوي، اندكي درنگ كن!

به ياد آن گامي باش كه وقتي كاروان شما در منطقه متوقف مي‌شود بر زمين مي‌گذاري‌اش؛ آن اولين گام. بينديش كه بر كدامين خاك قدم مي‌گذاري؟ نكند اينجا وادي مقدسي باشد و... امان از لحظة غفلت.

□به رنگ خاك خيره شو! گويي استخوان بدن انسان را  پودر كرده و بر آن پاشيده‌اند و راستي مگر نشنيده‌اي كه بمبها و خمپاره‌ها و تانكها و آرپي‌جي‌هاي سپاه خصم با بدن رزمندگان سپاه اسلام چه كرده است؟ اگر با چشم دل بنگري، شايد ذراتي از چشمان محمد ابراهيم همت را نيز بيابي. مي‌گويند: او نيز بي‌سر، راهي محضر حضرت حق شد... يا حسين شهيد!

□كمي بيشتر خيره شو! آيا رنگ خاك را ...؟ شك نكن! درست ديده‌اي. سرخ است؛ همچون خون. مگر نشنيده‌اي كه پيكر صدها شهيد و جانباز، در اين مناطق بر زمين افتاده‌اند؟ ‌راستي آن خونها كجاست؟ سرنوشت اولين قطره‌ا‌ش مشخص است: همة گناهان شهيد را پاك ساخته و او را شايستة نشستن بر بال ملائك مي‌كند و راهي ملكوت اعلي و دار قرب الاهي.

□اينجا وادي عشق است. كمي به اطراف بنگر! آيا هنوز اثري از آن قبرها كه رزمندگان خدا براي راز و نياز شبانه‌شان و اتصالشان به حضرت حق كنده ‌بودند، مي‌بيني و زمين را نمناك؟ به‌راستي آن اشكها بر كدامين خاك ريخته شده‌اند؟

□اگر با چشم دل بنگري، اين خاك، قطعه‌اي از بهشت است بر روي زمين و اگر راستش را بخواهي، با پاي دل بايد در اين وادي قدم زد... «فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي.» كفش دنيا بكن و از اسارتش بيرون رو كه اينجا وادي مقدس عشق است و دنيا نيز به قدر كفش پينه شده‌اي نمي‌ارزد.

□چون فرود آمدي، انديشه كن ... در حال مرداني كه روزي شايد در همين جا كه امروز تو قدم مي‌زني، گام برداشته‌اند! مرداني ... «كزبر الحديد»، دلاوراني كه ايمان محكم و گامهاي استوارشان لرزه بر قلدران جهان ترس و ظلمت مي‌انداخت. آنانكه چون مرتضي آويني جهاد را اينگونه مي‌ديدند: «آيا مي‌توان جهان را در كف جهال و فساق و قداره‌بندها رها كرد و دم بر نياورد؟ اگر نه، همة ما در برابر اقامة عدل مسئول هستيم و كربلا زخمي بي التيام بر سينة همه بشريت است.»

جز اين است كه آنان شب و روز در تلاشي خستگي ناپذير، براي رضاي خدا در مقابل دشمنان انقلاب و براي نيل به آرمانهاي جهاني اسلام مبارزه كردند و ... اين مبارزه هنوز جاري است... كل ارض كربلا.

□و اين شايد سخن گوياي تربتي باشد كه طوطياي چشم ملكوتيان و عرش‌نشينان است: «كربلا هنوز جاري است.»

                  

شهدا را به خاك نسپاريد

                                            

بعضي‌ها فكر مي‌كنند اگر ظاهرشان را شبيه شهدا كنند، كار تمام است. نه، بايد مانند شهدا زندگي كرد. شهيد عليرضا موحدي دانش مي‌گويد: «شهيد عزادار نمي‌خواهد، بلكه رهرو مي‌خواهد» و شهيد همت مي‌گويد: «شهدا را به خاك نسپاريد، بلكه به ياد بسپاريد».

چه خوب مي‌گفت شهيد زين‌الدين: «اگر من و تو از اين صحنه دفاع از انقلاب عقب نشستيم، فردا در مقابل شهدا هيچ­گونه جوابي نداريم». راستي به اين فكر كرده‌ايم فردا چه جوابي به شهدا خواهيم داد؟

شهيد مسعود ملاحسيني در وصيت­نامه‌اش مي‌گويد: «به شما و به همه دوستان توصيه مي‌كنم در هر امري به سخنان حضرت امام مراجعه كنيد! با سكوتش سكوت كنيد و با اعتراضش، اعتراض، با تأييدش، تأييد و با تكذيبش تكذيب...». مادر شهيدي تعريف مي‌كرد: فرزند شهيدش هنگامي كه سخنان امام(ره) از تلويزيون پخش مي‌شد، گوش مي‌كرد و در يك برگه مي‌نوشت و خودش را ملزم مي‌دانست كه به آن عمل كند.

سيد مرتضي مي‌گويد: «حزب‌الله اهل ولايت است و اهل ولايت بودن دشوار است؛ پايمردي مي‌خواهد و وفاداري». رهبر عزيزمان هم گفته است: «تا ظلم در جهان هست، مبارزه هم هست، تا مبارزه هست، خط سرخ شهادت الهام‌بخش رهروان مكتب جهاد، مقاومت  و شهادت است».

ياران، قدري فكر كنيم. ببينيم چه كرده‌ايم؟! به راستي چه شد؟! چرا ما از قافله عشق جا مانده‌ايم؟! چرا فكر مي‌كنيم با يك قدم كوتاه برداشتن، توانسته‌ايم رسالت خود را به اتمام برسانيم؟! بياييد فكر كنيم كه ايراد ما چيست؟ چرا جوابي كه ما مي‌گيريم، مثل پايان كار شهدا نيست؟ به راستي چرا؟!

 

دریغ ازفراموشی لاله ها

  شهیدمحمدرضاخدایی

  

اين روزها

بوي فراموشي مي‌آيد

و وضعيت زرد است

و كس نمي‌داند كه عزت

ـ چه بهايي داده است،

كه رهايي زاده ست

خيلي نامرديم

راه را گم كرديم

آتش سرد شديم

از وفا طرد شديم

معدن درد شديم

يادمان رفت كه خرج تو و من گشته شهيد

 

 

سرزمين فرشتگان

                                          

«بوي باروت» عطر سرمستي پرستوهاي زخمي است كه آسمان نگاهشان هميشه ارغواني است.  به اين خانه كه مي‌رسي، چون موسي دل به آتش بزن و پاهايت را به مهماني خارهاي بيابان ببر كه اين خانه، سجده‌گاه آسماني‌هاست.

دلت را به گوشه چفيه گره بزن و در كنج حرمخانه اين خاك‌ها با دل آواره‌ات خلوت كن. اگر براي ديدن خودت دلتنگ شدي، سري به سرهاي بي‌تن بزن و براي شنيدن توسل خشكيده بر لب­هاي خاموش،‌ خودت را به گريه‌هاي سنگر بسپار. اينجا كنعان دلدادگي است. اين سرزمين بوي پيراهن يوسف‌هاي شهيد را براي روز مبادا در چشمان غم گرفته‌اش به امانت نگه داشته است.

از گوشه گوشه اين سرزمين، صداي «السلام عليك يا اباعبدالله» مي‌آيد. اگر خوب نگاه كني علم‌هاي شكسته را خواهي ديد، آن طرف‌تر هم ابالفضلهاي تشنه را به نظاره خواهي نشست.

تو براي تازه شدن به هواي پاكي پناه برده‌اي كه در آن عطر شقايق‌ها و اقاقي‌هاي آسماني به هم آميخته است.

اينجا سرزمين قلندر مرداني است كه تا آخر كوچه‌هاي عرفان را با محبت زهرا رفته‌اند. اينجا مرداني به طواف خدا رفته‌اند كه هشت فصل را در آغوش خدا بوده‌اند.

اينجا محراب عشق است. مظهر غرور زمين است. اينجا سرزمين فرشتگان است. اينجا سرزمين خداست. آغاز عاشق شدن خدا، آغاز لبيك است.

اينجا شلمچه است. سرزمين زخم و مرهم. سرزمين سنگرهاي خالي. سرزمين افق­هاي باز. سرزمين عشق بازي با بي‌نياز. اينجا حرفي از «من» نيست و در دستان پينه‌بسته خاك، حرفي جز عشق نيست.

مانده‌ام كه بگويم: «شما اي خورشيد‌هاي معجزه، اين بار هم دستي تكان دهيد و براي دوباره جوانه زدن لاله‌ها راهي تازه روشن كنيد!»

 

 

خداوندا! روزي شهادت مي‏خواهم كه از همه چيز خبري هست، الا شهادت

                              

... خداوندا! فقط مي‏خواهم شهيد شوم، شهيد در راه تو. خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا! روزي شهادت مي‏خواهم كه از همه چيز خبري هست، الا شهادت...

با تمام وجود درك كردم كه عشق واقعي تويي و عشق به شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق است.

نمي‏دانم چه بايد كرد؛ فقط مي‏دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‏باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‏يابم. هر موقع آماده مي‏شوم چند كلمه‏اي بنويسم، آن­قدر حرف دارم كه نمي‏دانم كدام را بنويسم؟ از درد دنيا، از دوري از شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا و هزاران هزار حرف ديگر كه در يك كلام اگر نبود اميد به حضرت حق واقعاً چه بايد مي‏كرديم؟!

راستي چه بگويم؟ سينه‏ام از دوري دوستان سفر كرده، از درد، ديگر تحمل ندارد. خداوندا! تو كمك كن چه كنم؟ فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا! خود مي‏دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‏ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم! اي خداي عزيز و رحيم و كريم! تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

وقتي به عكس نگاه مي‏كنم، از درد سختي كه تمام وجودم را مي‏گيرد، ديگر تحمل ديدن ندارم. دوران لطف بي‏منتهاي حضرت حق، دوران جهاد، دوران عشق دوران، رسيدن آسان به حضرت حق. واي! من بودم نفهميدم. واي! من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله‏اكبر؛ خداوندا! خودت كمك كن. خداوندا! تو را به خون شهداي عزيز و همه بندگان خوبت قسم مي‏دهم شهادت را در همين دوران نصيب بفرما. و توفيقم بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم.

                                                                  فرازهايي از وصيت‏نامه شهيد احمد كاظمي

 

او منتظر ماست...

    

تو از نسل بهارانی شقايق

گـــــرفتار زمستانی شقايق

برای درامان ماندن زسرماست

که مدتهاست پنهانی شقايق

****

تو که سرشارازاندوه و دردی

مگر با عاشقانت قهر کردی؟

چرا آخـــــــر نمی آيی مگر تو

قسم خوردی که هرگزبرنگردی...؟

***

چه كرديم؟

چه خوانديم؟

به تماشاي چه مانديم؟

به بر عشق دگر بار در آييم...

چنين نغمه سراييم...

او در به در ماست...

به خدا...

او منتظر ماست...

اللهم عجل لوليك الفرج...

تو کجایی ؟...

در کودکی خوانده بودیم" آن مرد درباران آمد"؛ غافل ازاینکه تا آن مردنیاید، باران نمی بارد...

                                      منتظران را به لب آمد نفس

                                     ای شه خوبان تو به فریاد رس

           

تو کجایی؟ که صبحگاهان،زوزه ی گوساله ی قوم موسی،اذان جماعت کوردلان شده و درگاه افزون خواهی سامری،برای خود دیوار نیایشی گشته است..

تو کجایی؟ که صفحه های کتاب انجیل را بادبزن سرگین خر عیسی کرده اند، و به آیه های بشارتش تار فراموشی بافته اند...

تو کجایی؟ که این روزها کلاس عشق بی استاد می چرخد ؟

با آنکه هنوز سرمشق الف انتظار تو ، بر تخته ی دل پاک نشده اما...

من اینجا چقدر بی هویتم!...

 

                                               ز هر چه غیر یار أستغفرالله

                                               ز  بود  مستعار  أستغفرالله

                                               دمی کان بگذرد بی یاد رویت

ا                                              ز آن دم بی شمار،أستغفرالله

می ترسم ازخودم...

خدايا...!

هر چه را دوست داشتم از من گرفتي و به هرچه دل بستم ، دلم را شكستي.

هر جا كه قلبم آرامش يافت ، تو مضطرب و مشوش نمودي.

هر وقت دلم به جايي استقرار يافت ،آواره ام كردي.

هر زمان به چيزي اميدوار شدم ، تو اميدم را كور نمودي تا به چيزي دل نبندم و كسي را به جاي تو نگيرم و در جايي استقرار نيابم و به جاي تو محبوبي و معشوقي نگيرم و جز تو به كسي ديگر و نقطه ديگر آرامش نيابم تا تو را بخواهم ، تو را بجويم و تو را پرستش كنم.(1)

اين روزها نورانيان ميزبان راهيانشون هستن...

آروم و قرار كه ندارم..

به دنبال يه نشونه براي آرامش قلبم تا بهش دخيل ببندم...

شايد تا چند روز ديگه پيداش كنم اما مي ترسم...

مي ترسم از خودم...

از اينكه برم و وقتي دارم برميگردم خودم كه هيچ،دلم و با دخيلش با خودم بردارم بيارم...

مي ترسم از اون سرزمين...

سرزميني كه به خدا وصل ميشه...

سرزميني كه فاصله ها رو در نورديده...

تجربه ي تك تك كلماتي و كه نوشتم دارم...

ميترسم از تكرار اين تجربه...

خدايا به تو پناه مي برم و يه بار ديگه زمزمه مي كنم...

دو كوهه السلام اي خانه ي عشق...



(۱) گزيده اي از مناجات شهيد دكتر چمران