سرزمين فرشتگان
«بوي باروت» عطر سرمستي پرستوهاي زخمي است كه آسمان نگاهشان هميشه ارغواني است. به اين خانه كه ميرسي، چون موسي دل به آتش بزن و پاهايت را به مهماني خارهاي بيابان ببر كه اين خانه، سجدهگاه آسمانيهاست.
دلت را به گوشه چفيه گره بزن و در كنج حرمخانه اين خاكها با دل آوارهات خلوت كن. اگر براي ديدن خودت دلتنگ شدي، سري به سرهاي بيتن بزن و براي شنيدن توسل خشكيده بر لبهاي خاموش، خودت را به گريههاي سنگر بسپار. اينجا كنعان دلدادگي است. اين سرزمين بوي پيراهن يوسفهاي شهيد را براي روز مبادا در چشمان غم گرفتهاش به امانت نگه داشته است.
از گوشه گوشه اين سرزمين، صداي «السلام عليك يا اباعبدالله» ميآيد. اگر خوب نگاه كني علمهاي شكسته را خواهي ديد، آن طرفتر هم ابالفضلهاي تشنه را به نظاره خواهي نشست.
تو براي تازه شدن به هواي پاكي پناه بردهاي كه در آن عطر شقايقها و اقاقيهاي آسماني به هم آميخته است.
اينجا سرزمين قلندر مرداني است كه تا آخر كوچههاي عرفان را با محبت زهرا رفتهاند. اينجا مرداني به طواف خدا رفتهاند كه هشت فصل را در آغوش خدا بودهاند.
اينجا محراب عشق است. مظهر غرور زمين است. اينجا سرزمين فرشتگان است. اينجا سرزمين خداست. آغاز عاشق شدن خدا، آغاز لبيك است.
اينجا شلمچه است. سرزمين زخم و مرهم. سرزمين سنگرهاي خالي. سرزمين افقهاي باز. سرزمين عشق بازي با بينياز. اينجا حرفي از «من» نيست و در دستان پينهبسته خاك، حرفي جز عشق نيست.
ماندهام كه بگويم: «شما اي خورشيدهاي معجزه، اين بار هم دستي تكان دهيد و براي دوباره جوانه زدن لالهها راهي تازه روشن كنيد!»
اگر اذن دهند سعيم اين است که از لاله هاي خونين بگويم، تا شايد نگاهمان کنند و دستي بر آرند و ما را از اين منجلاب دنيا بيرون کشند....