داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشت؛

رفتن جلو ديدن چندين متر صداها بار نوشته:

حسين.....حسين......حسين....

ازش پرسيدن حاجي چيكار ميكني؟؟؟؟

گفت:

چون ميسر نيست من را كام او........عشق بازي ميكنم با نام او

                  خاطره اي از شهيد پازوكي

شهید محسن مهذب رحیم زاده ؛ فرزند دوم . مادرش میگفت : از همان ابتدایی که محسن را باردار بودم دائم احساس میکردم یک نگهبان همراهم هست . وقتی بدنیا آمد بچه آرامی بود و خواب منظمی داشت . 5 ساله که بود گذاشتمش آمادگی . معلم شان گفته بود بمناسبت هفته دفاع مقدس یک نقاشی بکشید . محسن گفت : مامان چی بکشم ؟ گفتم : یه قطار بکش که رزمنده ها دارن میرن جبهه و خانواده ها آمدند استقبالشان . و نقاشی اش دوم شد و جایزه گرفت . بچه منضبطی بود و همیشه معدلش بالا بود .

متین و آرام بود و وقار خاصی داشت . بچه هایم را عادت داده بودم هر شب بعد شام بشینیم دور هم و از اتفاقاتی که در طی روز برایشان رخ داده بود صحبت کنند .

یک شب حرف از مرگ شد و محسن گفت : مامان چقدر خوبه آدم بسوزه موقع مرگ !


ادامه نوشته

یه روز یه اصفهانی بود...
اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه قزوینی دیگه اسمش عباس بابایی بود. مدرک خلبانیشو تو آمریکا گرفت. تو همون پادگانی که اتاقش مشرف به اتاق زنها بود و درخواست داد تا عوضش کنند. شبها برای اینکه شیطان رو از خودش دور کنه تو محوطه پایگاه می دوید! خلبان به یادماندنی بود که روز عید قربان به قربانگاه معبود رفت و خاطرات زندگیش سراسر درس زندگی به ما میده.یه روز یه ترکـــه میره جبهه, بعد از یه مدت فرمانده میشه
یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
جواب میده کدوم داداشم؟! اینجا همه داداش من هستن
اون ترکـــه بعدها خودشم به داداش های شهیدش ملحق شد

اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری

یه روز یه ...

ترک و رشتی و اصفهانی و لر و عرب و کُرد و بلوچ و ... !

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و به فکر شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر، حتی

جانشان را هم نثار کرده اند، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی...


پس بياييد با هم بخنديم نه به هم

ايران با همه اقوامش زيباست

امشب ملائک بر نبی تبریک گفتند

                       تا صبح گرد خانه اش پرواز کردند

آندم که سر زد روی زهرا

                       سادات زین مادر به عالم ناز کردند...

         «ميلاد دخت نبي اكرم و مادر سادات مبارك»

نزدیک عملیات بود.

می دانستم دختردار شده.

یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون.

گفتم :« این چیه ؟ »

 گفت: « عکس دخترمه»

گفتم :« بده ببینمش »

گفت: « خودم هنوز ندیدمش.»

گفتم : « چرا ؟ »

گفت: « الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد. »

این است داستان کوتاهی از زندگی شهید زین الدین