داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشت؛
رفتن جلو ديدن چندين متر صداها بار نوشته:
حسين.....حسين......حسين....
ازش پرسيدن حاجي چيكار ميكني؟؟؟؟
گفت:
چون ميسر نيست من را كام او........عشق بازي ميكنم با نام او
خاطره اي از شهيد پازوكي
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۴۲ ب.ظ توسط گمنام
|
اگر اذن دهند سعيم اين است که از لاله هاي خونين بگويم، تا شايد نگاهمان کنند و دستي بر آرند و ما را از اين منجلاب دنيا بيرون کشند....